دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۹ ه‍.ش.

جوک خفن

سرهنگه داشته امتحان رانندگي مي‌گرفته. از يارو مي‌پرسه: اگه يه نفر وسط خيابون بود، بوق ميزني يا چراغ؟ طرف ميگه: برف پاك كن جناب سرهنگ! سرهنگه كف مي‌كنه مي‌پرسه: يعني چي؟ يارو ميگه: يعني يا برو اين طرف يا برو اون طرف
----
يارو ميره خواستگاري، از دختره خوشش نمياد، به باباي عروس ميگه : ما ميريم يه دور ميزنيم ، بر مي‌گرديم.
----
به غضنفر میگن لاغر شدی!
میگه: نباید از ظاهر آدما قضاوت کرد!
----
پدره سر سفره ناهار به پسر بزرگش میگه: پسر جون برو یک لیوان آب برام بیار.
پسره به خواهر کوچیکترش میگه: مگه نمیبینی بابا تشنه است برو یک لیوان آب براش بیار.
خواهره به برادر کوچیکترش میگه: زود پاشو برو یک لیوان آب برای بابا بیار.
بچه کوچیکه تا می خواد یک چیزی بگه، مادرش میگه: مرد، مگه نمیبینی اینها آدم بشو نیستند، خودت پاشو لیوان آبت را بخور، یک لیوان آب هم واسه من بیار!
----
شوهره میاد خونه به زنش میگه: من برای شام دوستم دعوت کردم خونه امون!
زنش میگه: چرا این کار رو کردی، ببین خونه چقدر بهم ریخته است، ظرفا کثیفن، هیچی هم برای خوردن تو یخچال نیست و ...
شوهره میگه: میدونم ولی اشکالی نداره!
زنه میگه: اگه میدونی، پس چرا دوستت رو دعوت کردی؟
شوهر میگه: آخه اون زده به سرش بره زن بگیره!
----
از غضنفر می پرسن: میدونی چرا آدم خواب می بینه؟
غضنفر میگه: خوب معلومه برای اینکه موقع خوابیدن حوصله اش سر نره!
----
دکتر به مریض: من یک خبر بد و یک خبر خوب برای شما دارم!
مریض: آقای دکتر خبر بد چیه؟
دکتر: اینه که شما ایدز گرفتین.
مریض: و خبر خوبتون چیه؟
دکتر: اینه که شما آلزایمر هم دارین بنابراین بزودی یادتون میره که ایدز دارین!
----
دیوانه اولی: کی اومدی؟
دیوانه دومی: پس فردا.
دیوانه اولی: پس فردا که هنوز نیومده.
دیوانه دومی: می دونم چون کار داشتم، زودتر اومدم.
----
به حیف نون می گن به زنبورهایی که از کندو محافظت می کنن چی می گن؟
حیف نون می گه: خسته نباشید!
----
كشيشى سر كلاس درس از بچه‏ها پرسيد: بايد چه كار كنيد تا گناهان شما بخشوده شود؟
پسركى از ته كلاس: بايد گناه بكنيم آقاى كشيش.
----
غضنفر می ره جبهه بعد از 2 روز برمی گرده.
میگن چی شد اینقدر زود برگشتی؟
میگه: بابا اونجا به قصد کشت تفنگ بازی می کنن!
----
مرد اولی : امان از دست این زنها ! زنم تمام دارائیمو برداشت و رفت !

دومی : خوش به حالت ! زن من تمام دارائی مو برداشت و نرفت !!!!
----
زن به شوهر : من احمق بودم که باهات ازدواج کردم !
مرد : عزیزم چرا عصبانی می شی ! خب من هم عاشقت بودم اینو نفهمیدم !!!
----
بچه از باباش میپرسه: بابا، تو بهشت زنها از شوهراشون جدا زندگی میکنند یا باهم هستن؟
باباهه میگه: بچه جون، اگه زنها با شوهراشون یکجا باشن که آنجا دیگه بهشت نمیشه ‎ !!

‏هیچ نظری موجود نیست: