‏نمایش پست‌ها با برچسب جکستان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جکستان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

قلقلک

زن و شوهری داشتن با هم دعوا میکردند، شوهر میگه: من فقط به خاطر اینکه بابات پولدار بود باهات ازدواج کردم.زنه میگه: باز تو یه دلیلی داشتی، من بدبخت چی؟
----
معلم: کی می دونه چرا هواپیما، پروانه داره؟
بهرام: آقا اجازه، برای اینکه خلبان عرق نکنه!
معلم: از کجا فهمیدی؟
بهرام: آقا اجازه، یه دفعه که ما داشتیم فیلم تماشا میکردیم، دیدیم که وقتی پروانه هواپیما از کار افتاد، خلبانه خیس عرق شد!!!
---
اولی: دکتر بهم گفته موقع کار کردن سیگار نکشم.
دومی: خوب شد، پس حالا دیگه سیگار نمی کشی.
اولی: نه حالا دیگه کار نمیکنم
----
اولی: از ماشينت راضی هستي؟
دومی: مكانيكم خيلی راضیه!!!
----
دو تا دیوونه از تیمارستان فرار میکنن. ریل راه آهنو میگیرن و راه میافتن طرف شهر.
اولی میپرسه: کی میرسیم به شهر؟
دومیه یه نقطه رو اون دورا نشون می­ده و میگه: هر وقت این دو تا خط به هم برسن.
میرن و میرن ... تا اولیه خسته میشه. میگه: پس چرا نمیرسیم؟
دومیه برمیگرده و عقبو نگاه میکنه و میگه: فکر کنم ردش کردیم
----
حیف نون چند روز پشت سر هم می رفت گچ سوسک کش می خرید. مغازه دار ازش می پرسه چرا اینقدر گچ سوسک کش می خری؟ حیف نون می گه: آخه هرچی اینا رو پرت می کنم به سوسکها نمی خوره!
----
دیوانه اولی: کی اومدی؟
دیوانه دومی: پس فردا.
دیوانه اولی: پس فردا که هنوز نیومده.
دیوانه دومی: می دونم چون کار داشتم، زودتر اومدم.
----
پسرى براى هديه تولدش از پدر تقاضاى يك هفت تير واقعى می کنه و...
پدر: چى؟ عقل از سرت پريده؟
پسر: من يك هفت تير درست و حسابى واقعى مى‏خواهم كه بتوانم با آن خوب شليك كنم.
پدر: ديگه بسه، حرف حرفه منه يا حرف تو؟
پسر: البته تو پدر، اما اگر يك هفت تير واقعى داشتم…
----
غضنفر تلویزیونشو می ذاره زیر آفتاب تا برفک هاش آب شه.
----
برنده جایزه نوبل ادبیات در زمان تقدیم جایزه خود به همسرش گفت:"این جایزه را به همسر عزیزم تقدیم می کنم که با نبودش باعث شد من بتوانم این کتاب را تمام کنم!"
----
یک اختراع نام ببرید برای جبران اشتباهات بشر: محضر طلاق!
----
غضنفر به اتاق رئیسش رفت و گفت: آقای رئیس! من برای ازدواج دو روز مرخصی می خوام.
رئیس گفت: شما که یک هفته تعطیلی داشتین چرا ازدواج نکردین؟
غضنفر گفت: آخه نمی خواستم تعطیلاتم رو خراب کنم!
----
غضنفر می ره دستشویی عمومی، طولش می ده وقتی بیرون میاد بیرون بهش می گن خسته نباشید، غضنفر می گه شیرین کام باشید!
----
به حیف نون می گن به زنبورهایی که از کندو محافظت می کنن چی می گن؟
حیف نون می گه: خسته نباشید!

۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه

جوک زنان

عجب چرخهء عجيبيه! زن ها از سوسک مي ترسن. سوسکا از موش. موش ها از گربه .گربه ها از سگ .سگا از مردا .مردها هم از زن ها!
----
مرد: زن! تو چرا رفتی باز سه دست لباس نو خریدی، آخه نمی گی من از کجا پولشو بیارم؟ زن: عزیزم، می دونی من اصلاً آدم فضولی نیستم!
----
چون دو سال است ازدواج كردم، دیگر از تروریست ها وحشتی ندارم.
----
خانم اولی: من خیلی از پیری می ترسم. خانم دومی: آخه چرا؟ خانم اولی: چون آدم همه چیزهای خوبی که داره از دست می ده، مثل زیبایی، ... خانم دومی: ولی من اصلاً نگران پیری ام نیستم. خانم اولی: خوب معلومه، چون تو چیزی نداری که از دست بدی!!!
----
مرد، این موجود بیچاره! وقتی به دنیا میاد، همه حال مامانشو می پرسن! وقتی ازدواج می کنه همه می گن چه عروس خوشگلی! وقتی می میره همه می گن بیچاره زنش!
----
نويسنده معروفي مي گويد زن مثل كراوات است هم زيبايي به مرد مي بخشد و هم گلويش را فشار مي دهد
----
زن: این یکدست قاشق و چنگالی که عمه ات به ما کادوی عروسی داده، حتما ازجنس نقره نیست.مرد: مگه تو نقره شناسی؟زن: نقره‌شناس نیستم، ولی عمه ات رو خوب می‌شناسم.
----
فرق پیر دختر با پیر پسر: اولی موفق نشده ازدواج کنه دومی موفق شده ازدواج نکنه!!!!
----
اگه زنی وارد زندگی مردی بشه جیباش سرچ میشه پولاش دیلیت میشه خانوادش ادیت میشه دوستاش کات میشه مخش هنگ میشه
----
زنه هنرپيشه بوده، به شوهرش ميگه: ديدي وقتي تو فيلم خودم رو زدم به مردن،‌ چطوري همه داشتن گريه ميكردن؟! يارو ميگه: آره، آخه ميدونستن كه واقعا نمردي!
----
فالگير: فردا شوهرتون ميميره!
زن: اينو كه خودم ميدونم. بهم بگو گير پليس ميفتم يا نه!
----
زن عشق را كشف كرد و ازدواج را اختراع كرد! مرد تجارت را كشف كرد و پول را اختراع كرد. زن پول را كشف كرد و « خريد كردن » اختراع شد! از آن به بعد مرد چيزهاي بسياري را كشف و اختراع كرد. ولي زن همچنان مشغول خريد بود
----
اگه گفتيد شباهت "زن" با "گردباد" چيه؟ جفتشون اول كه ميان با هيجان وارد زندگيت ميشن.. و جفتشون موقع رفتن خونه، ماشين، و همه زندگيتو با خودشون مي برن

۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

جوک قدیمی

ملانصرالدین در عرصه ی مسابقه بر اسبی بنشست و یال اسب در دست گرفت.


اسب تاختن آورد و ملا از پشت آن لغزید و از ابتدای یال به انتهای دمب آن رسید !


پس آواز در داد: آهای! آهای ...! این اسب تمام شد یک اسب دیگر بیاورید!!!


----


مرد موقع برگشتن به اتاق خواب گفت: "مواظب باش عزیزم، اسلحه پر است"


دختر که به پشتی تخت تکیه زده بود گفت: "این را برای کشتن زنت گرفته ای؟""


نه خیلی دل و جرات میخواهد، میخواهم یک حرفه ای استخدام کنم""


من چطورم ؟"


مرد پوزخندی زد "آخر کدام احمقی برای آدم کشتن یک زن استخدام میکند؟"


زن لبهایش را مرطوب کرد، اسلحه را به طرف مرد گرفت و گفت:"زن تو"بنگ بنگ


----

يه جهنمي به بهشتيه ميگه ميشه از ميوه هات به منم بدي؟ ميگه نه

ميگه چرا؟ ميگه نمي شه

جهنميه ميگه: ها توام يه روز مياي بگي آب داغ بده ديگه

----

به يکي ميگن اگه حالت تهوع بهت دست داد چي کار ميکني ميگه هيچي من بهش دست نميدم

----

غضنفر داشته دعا مي کرده: خدايا منو نيامرز!

ازش مي پرسن چرا اين جوري دعا مي کني؟

مي گه دارم شکسته نفسي مي کنم!

----

مردی با افتخار گفت: زن من یک فرشته است مرد دیگری جواب داد: خوش به حالت، زن من هنوز زنده است!

----

مردها بر اثر كمبود عاطفه ازدواج می كنند

بر اثر كمبود حوصله طلاق می دن

ولی نكته جالب اینه كه بر اثر كمبود حافظه دوباره ازدواج می كنند !



۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه

جوک مردان

موادلازم برای درست کردن مردها:
بیخودموادخودتون روبه هدرندید مردها درست بشونیستن.
----
شباهت مردابه خط تالیا:
خیلی ارزونن...زیاداعتبارندارن...دل خوش کنن...کلاستواساسی میارن پایین...مال بدبیخ ریش صاحبشه...
----
قوانين طلائي همسرداري (براي مردان) :
قانون اول: بايد زني داشته باشيد كه در كارهاي خانه مثل آشپزي، تميزكاري، گردگيري و ... خوب باشد‎.
قانون دوم: بايد زني داشته باشيد كه موجبات سرگرمي و خنده و شادي شما را فراهم نمايد‎.
قانون سوم: بايد زني داشته باشيد مورد اعتماد و اطمينان و راستگو‎ ...
قانون چهارم: بايد زني داشته باشيد كه از بودن با او لذت ببريد و باعث آرامش خاطر شما باشد‎
قانون پنجم: خيلي خيلي اهميت دارد كه اين چهار زن از وجود يكديگر بي خبر باشند
----
از يه دختر مي‌پرسن: چرا شما به پسرا ميگين BF؟ ميگه: آخه مخفف كلمات: بدبخت فلك زده است!
----
تحقيقات نشان داده تنها 20 درصد مردان عقل دارند ، بقيه زن دارند
----
کوره ميره توي آشپزخونه يه هو دستش ميخوره به رنده ، ميگه : اين چرندیات چيه اينجا نوشته ؟
----
كاش زن گرفتن مثل ايرانسل بود يكي ميگرفتي يكي هم جايزه ميدادند
----
قدرت ديد خانمها : يه تار مو را روي كت شوهرشون مي بينند اماچراغ تير برق كوچه شون را هنگام رانندگي نمي بينند.
----
زن: عزیزم! یادته روز خواستگاری وقتی ازت پرسیدم چرا می خوای با من ازدواج کنی، چی گفتی؟
شوهر: آره، خوب یادمه، گفتم: می خواهم یک نفر را در زندگی خوشبخت کنم.
زن: خوب، پس چی شد؟
شوهر: خوب، خوشبخت کردم دیگه.
زن: کیو خوشبخت کردی؟
شوهر: همون بیچاره ای رو که ممکن بود با تو ازدواج کنه!
----
مژده به آقايان : پژو 405 بدون اير بگ - بدون کمربندايمني – آماده آتش سوزي بدون دليل – بهترين عيدي براي همسر دلبندتان

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

جوک دکتر

اولی: آقای دکتر، من فکر می کنم عینک لازم دارم.


دومی: بله حتما! چون این جا مغازه ساندویچ فروشی است!


----


يه روز يه خانمي زنگ ميزنه به دكتر ميگه : آقاي دكتر به دادم برسيد بچه ام مداد قورت داده .


دكتره ميگه : من همين الان ميام .


خانمه ميگه : دكتر تا اون موقع چي كار كنم ؟


دكتر ميگه : تا اون موقع ميتونين با خودكار بنويسين


----


مردي ميره دكتر و ميگه آقاي دكتر من همه چيز رو دو تا ميبينم


دكتر: ببينم شما هر چهار تاتون همين مشگل رو دارين؟!!!


----


سر در مطب جراح پلاستیک نوشته شده: لولو تحویل میگیریم هلو تحویل میدیم


----


با جواب دادن به اين سؤال روانپزشکی زیر ميتوانيد بفهميد افسرده هستيد يا خير.


سؤال: افسرده هستيد يا خير؟


----


غضنفر:« آقاي دكتر! انگشتم هنوز به شدت درد مي كند!»


دكتر: «مگر نسخه ديروز را نپيچيدي؟»


غضنفر: «چرا، پيچيدم دور انگشتم، ولي اثر نداشت!»


----


طرف پاش درد ميگيره قرص مسكن مي ذاره تو جورابش
----
مردي به مطب پزشك رفت و گفت: «آقاي دكتر! چند وقتي است كه بيماري فراموشي گرفته ام. چه كار كنم؟»
پزشك:« اول بهتر است تا فراموش نكرده اي، ويزيت مرا بدهي.»

۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

جوک خونه

یارو ميره خواستگاری. ازش می پرسن چه كاره ای؟ روش نميشه بگه قصاب، ميگه لوازم يدكي گوسفند دارم!
----
به غضنفر ميگن: يه ميوه خوشمزه، آبدار و شيرين نام ببر؟
ميگه: خيار!
بهش ميگن: خيار كجاش آبدار و شيرينه؟
ميگه: با چايي شيرين بخور، نظرت عوض ميشه!
----
زن از شوهرش مي‌پرسه: عزيزم، تو منو دوست داري؟
مرد ميگه: خوب معلومه عزيزم، اگه دوست نداشتم، چطور مي تونستم هر شب بيام خونه پيشت، وقت و عمرم رو تلف كنم؟
----
به طرف ميگن "تور" را تعريف كن؟ ميگه: تور مجموعه سوراخهايي هستند كه با نخ به هم وصل شده‌اند!
----
یارو تو پارک به نامزدش ميگه: عزيزم اگه اين درخت كاج زبون داشت الان به ما چي ميگفت؟
نامزدش ميگه اگه زبون داشت ميگفت كره خر من زردآلوام نه كاج! ...
----
معلم از بچه میپرسد: می دونی چراغواصها به پشت میپرن تو آب؟
مبگه : جون اگه به جلو بپرن می افتند تو قایق!
----
بچه :بابا نقاشیم قشنگه؟
بابا: آره پسرم، چی کشیدی؟
بچه : یه گاو داره علف می خوره!
بابا: کو علفا؟
بچه: گاو خورد!
بابا: پس گاو کو؟
بچه: علف خورد رفت!!
----
از یکی می پرسن: حالتون چطوره ؟
میگه: خوب شده تازه سرامیک کردیم
----
از چوپانی میپرسند :گوسفندان روی تو تآثیر نگذاشته اند؟
میگه: نعععععععععععع
----
دفترچه خاطرات حیف نون : خيلي فقير بوديم ،هيچ پولي نداشتيم ، مادرم قادر به زاييدن من نبود ، خاله ام مرا زاييد
----
غضنفر موز رو با پوست میخوره هر جا میره لیز میخوره

۱۳۸۸ آذر ۳۰, دوشنبه

جوکستان

به جاهله ميگن: احمق‌ترين خواننده كيه؟
ميگه: حبيب!
ميگن: توي اين همه خواننده، چرا حبيب؟
ميگه: مرتيكه خر داره گيتار ميزنه، ميگه: صداي دهل مياد!
----
به غضنفر میگن اسم كوچیك فردوسی چیه؟
می‌گه : میدان
----
فریدون شبها زود می خوابیده، دوستش ازش می پرسه: چرا زود می خوابی؟فریدون میگه: دیدم من که نمی تونم صبحها زود بیدارشم، گفتم اقلا شبها زود بخوابم!
----
یک روشنفکره از نويسنده میپرسه: شما از اصطلاح خلاء دردناك زياد استفاده ميكنيد، مگه ممكنه چيزي هم خالي باشه هم درد كنه؟نويسنده میگه: عجيبه! مگه شما تا حالا سردرد نگرفتيد؟
----
هر کاری میکردن غضنفر رو از زیر آوار زلزله بیرون بیارن نمی گذاشته، فقط هی داد میزده من کاری نکردم به خدا، فقط سیفونو کشیدم!
----
يه روز يه آق سیا مي ره دكتر تغذيه براي رژيم،
دكتر مي گه: فقط روزي 3 تا نون مي توني بخوري.
سیا میگه: قبل از غذا يا بعد از غذا!
----
غضنفرگیر داده بوده صندلی‌ عقب هواپیما بنشینه
میپرسن چرا؟
میگه: نشنیدی همیشه میگن سرنشینان هواپیما کشته شدند.
هیچ وقت صحبتی از بقیه مسافران نبوده
----
غضنفر باباش میمیره بهش میگن مراسم نمیگیری؟
میگه نه به جاش میریم مشهد
----
مي دوني اگه پرشيا با 206 ازدوج کنه بچشون چي ميشه ؟
میشه فولکس .آخه ازدواج فاميلي بوده بچه عقب مونده شده.
----
غضنفر صبح یه لیوان خاكشیر میخوره، تا شب پشتک میزنه كه ته‌نشین نشه!
----
غضنفر میره پیک نیک زنش میگه بشینم زیر اون درخت خوبه.غضنفر میگه نه همین وسط جاده پتو بنداز امن تره!زنش میگه اینجا ماشین میزنه خلاصه بعد از کلی جر و بحث میندازن وسط جاده.بعد میبینن یه کامیون داره میاد طرفشون هر چی بوق میزنه اونا از جاشون تکان نمیخورن کامیونه هم فرمونو میپیچونه میره تو درخت.غضنفر به زنش میگه اگه زیر درخت بودیم الان مرده بودیم!
----
غضنفر از ژاپن برمیگرده. بهش میگن اونجا مشکل زبان نداشتی؟ میگه: من نه، ولی ژاپنی ها چرا
----
يه غضنفر که پولدار بوده بچشو ميبره مهدكودك لندن خارجى يادش بدن سال بعد ميره سراغ بچه اش نرسيده به مهد كودك بچه هاى لندنى داد زدن: ممتقى بوات اومــــــــــــد !
----
تو شهر حیف نون اینا برای اولین بار چرخ فلک نصب می کنن. حیف نون به شهرداری زنگ می زنه می گه دستتون درد نکنه، از وقتی پنکه بزرگه رو نصب کردین هوا خیلی خنک شده!
----
غضنفر هی نگاه به گوشیش میکرده و میخندیده ، بهش میگن اس ام اس اومده ؟ میگه آره ، میگن چیه ؟ میگه یکی هی اس ام اس میده Low Battery !!!

۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه

جوک آبادانی

آبادانیه میگه : دیشب آبادان زلزله 11 ریشتری اومد.
رفیقش میگه: پس آبادان با خاک یکی شد دیگه ؟
آبادانیه میگه : بع ، ولک ، مگه بچه ها گذاشتن
----
خبرنگار از یه آبادانی میپرسه ، جمعیت آبادان چقدر هست؟
آبادانی در جواب میپرسه با حومه یا بدون حومه؟
خبرنگار میگه با حومه آبادانی میگه با حومه میشه هفتاد میلیون
----
یک روز دو تا آبادانی واسه هم خالی می بستند .
اولی میگه : ما یه کوه کنار خونه مون داریم که هر وقت می گیم حمید . دو سه بار میگه حمید…. حمید…. حمید….
دومی میگه : این که چیزی نیست . ما یه کوه داریم کنار خونه مون که هر وقت می گیم حمید . میگه : کدوم حمید؟
----
آبادانیه میره تو یه کتابفروشی میگه : وولک پوستر مو رو داری ؟
کتابفروش میگه : نه
آبادانیه می گه : وی ی ی تو هم تموم کردی ؟!!!
----
دو تا آبادانی به هم می رسن.
اولی می گه: جات خالی دیروز رفتم شکار هفت تا خرگوش چهار تا آهو سه تا شیر شکار کردم.
دومی میگه: همش همین؟
اولی می گه: بابا، آخه با یک تیر مگه بیشتر از اینم می شه؟
دومی میگه : تازه تفنگم داشتی؟!
----
یه تهرانیه و آبادانیه رو داشتن اعدام میگردن تهرانیه مثل بید میلرزید
آبادانیه با خونسردیه تمام نگاهی کرد به تهرانیه و گفت: کا مگه بار اولته!!؟
----
آبادانیه میره تهرون سوار اتوبوس میشه ، به راننده بلیط میده.
راننده میگه آقا این بلیط ماله آبادانه !
آبادانیه میگه : کوکا چیشتو خوب باز کن ! روش نوشته آبادان و حومه!...
----
يه آبادانيه وسط خيابون ايستاده بوده يه هو مي بينه سيل داره همه جا رو مي گيره . عينک ريبونشو در مي آره مي زاره رو دمپايي ابريش هل مي ده رو آب مي گه تو خودته نجات بده مو يه خاکي تو سروم مي کنم !

۱۳۸۸ آذر ۲۶, پنجشنبه

جوک های پاستوریزه

یکی از جاهل‌های قدیمی دبش تهرون به اسم آق اسمال تصمیم می گیره بره آمریکا.
دوستاش می گن نرو آمریکا مگه نشنیدی تو آمریکا پرونده همه را پیشاپیش دارن، تکون بخوری «سیا» بالا سرته.
آق اسمال فکری می کنه و می گه: نه بابا... اینا همش شایعه است... آخه از کجا منو می شناسن؟
به هر صورت آق اسمال می ره آمریکا.
هنوز دو سه روز نگذشته که رفقاش تو قهوه خونه می بینندش!
ازش می پرسن: هان... چطور شد؟ تو که هنوز نرفته برگشتی!
آق اسمال می گه: وای! از آمریکا نگو که هر چه راجع به «سیا» می گن راسته! هنوز نرسیدی مشخصاتتو به همه می دن. من وقتی رسیدم فرودگاه نیویورک تشنه‌ ام شد، رفتم توی یه قهوه خونه‌ که توی فرودگاه بود، توی صف که بودم نفر جلوم یه آمریکائی بور و زاغ بود، همین که رسید به صندوقدار، برگشت عقب... تا منو دید به صندوقدار گفت «اسمال لاته»! آقا تا اینو شنیدم زدم بیرون و از ترسم با اولین پرواز برگشتم!
----
پسر آقای دست و دلباز به باباش می گه امروز به جای سوار شدن، دنبال اتوبوس دویدم و 25 تومان کاسب شدم!
دست و دلباز می زنه تو گوشش و می گه: اگه دنبال سواری می دویدی بیشتر تو جیبت می موند!
----
از غضنفر می پرسن چرا امشب اخبار طولانی شد؟ می گه فکر کنم امشب قسمت آخرش بود.
----
اولی: چرا گریه می کنی؟
دومی: چون اگر یک دقیه زودتر رسیده بودم از اتوبوس جا نمی ماندم
اولی: ولی طوری گریه می کنی که انگار اتوبوس دو ساعت پیش رفته!
----
یه نفر می خواسته از ایتالیا به رفیقش توی ایران زنگ بزنه. ولی عوضی می افته خونه لره. ساعت هم 5.5 صبح بوده...
لره با عصبانیت گوشی رو بر می داره.
ایتالیاییه می گه آنتونی؟
لره فریاد می زنه: اَن تونی که 5 صبح زنگ می زنی خونه مردم!
----
حیف نون یه پتو می خره که عکس دو تا پلنگ روش بوده. شب با تفنگ دولول می ره زیر پتو!
----
به اصفهانیه می گن دو دو تا؟
می گه: می خوای بخری یا می خوای بفروشی؟
----
معلم: چرا عشایر کوچ می کنند؟
شاگرد: از بس که دور چادرهایشان مى ری...!
----
درد دل یه بزاز اصفهانی:
خانوم اومدس پارچه خریدس بردس بریدس دادس دوختن رفتس باش تو عروسی کلی رقصیدس قر دادس و پز دادس آ بعدی رفتس پارچه را شیکافتس پس اووردس می گد از رنگش خوشم نیومدس...
----

۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه

طنز

غضنفر داشت واسه دوستش تعریف میکرد:
آره، چند وقت پیش داشتم توی جنگل می رفتم، که یک دفعه یک شیر وحشی بهم حمله کرد، منم نتونستم فرار کنم اونم گرفت منو و خورد.
دوستش میگه: آخه چطوری میشه؟ تو که الان زنده ای و داری زندگی می کنی!!
غضنفر میگه: ای بابا، چه زندگی؟ تو هم به این میگی زندگی!؟
----
زن: تموم بچه ها عقلشونو از من به ارث بردن
مرد: ... حق با توست، چون عقل من سر جاشه!
----
یارو میره سمعک بخره،
فروشنده میگه: همه جورشو داریم، 1000 تومنی تا 1000000 تومنی.
یارو میگه: 1000 تومنی اش چه جوری کار میکنه؟
فروشنده میگه: این اصلا کار نمیکنه فقط چیزی که هست وقتی مردم اینو میبینن، بلندتر حرف میزنن
----
پدری به دخترش میگه: دخترم راجع به پیشنهاد ازدواجی که بهت داده اند خوب فکرهایت رو بکن.
دختر گریه کنان میگه: ولی من می خواهم پیش مامانم باشم.
پدر: خوب، اونم با خودت ببر عزیزم
----
پدر: پسرم بزرگ شدی میخوای چه کاره بشی؟
پسر: سیاستمدار
پدر: مگه عقلت کمه؟
پسر: یعنی شرطش اینه!؟
----
مادر و بچه جلوی قفس میمونه...
بچه: مامان این میمونه شبیه عمه کبری است.
مادر: وای! عزیزم اگر به گوشش برسه خیلی ناراحت میشه ها.
بچه: مامان من خیلی یواش گفتم میمونه نشنید!
----
يه دختر مسيحي ميره پيش کشيش که به گناهاش اعتراف کنه.
ميگه: من هر دفعه از جلوي آينه رد ميشم، به خودم ميگم من چقدر خوشگلم،من گناه ميکنم؟
کشيشه ميگه: نه دخترم شما گناه نميکني، اشتباه ميکني
----
دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.
معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد، زيرا با وجود این که پستاندار عظيم‌الجثه‌اى است، امّا حلق بسيار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسيد: پس چه طور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم.
معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد.
----
محکوم به اعدام: آخرین آرزوم اینه که پسرم را ببینم.
دادستان: اشکال نداره، پسرت کجاست؟
محکوم: من هنوز ازدواج نکرده ام!
----
پدر: پسرم هفته پیش رفت ولی فکر نمی کنم دیگه برگرده.
چرا؟ مگه چی شد؟
پدر: هیچی، آخه گفت من میرم تا موفق نشم، برنمیگردم
----
معلم: چرا رفته هستم غلط است؟
شاگرد: آقا اجازه، برای اینکه شما هنوز نرفته هستید
----
مادر: پسرم وسط حرفم نپر، بذار حرفم تموم بشه بعد تو حرف بزن.
پسر: مامان اون موقع شما خوابین
----
غضنفر دره يخچالش خراب مي شه واسش پرده مي زنه
----